ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
481
معجم البلدان ( فارسى )
ما ذا تذكّر من ارض يمانية * و لا تذكّر من امسى بجوزانا عمدا أخادع نفسى عن تذكّركم * كما يخادع صاحى العقل سكرانا « 1 » ذرانح [ ذ ن ] با نون بعد از الف و حاى بىنقطه پايانين . گمان مىكنم واژه نو ساخته باشد . نام جايگاهى ميان « كاظمه » و « بحرين » است . « 2 » مثقّب عبدى چنين مىسرايد : لمن ظعن تطالع من صبيب * كما خرجت من الوادى لجين مررن على شراف فذات رجل * و نكّبن الذّرانح باليمين « 3 » چنين يافتم اين شعر را و براى من مشكوك است . شايد ذرايح [ ذ ى ] جمع ذريحه باشد كه به معنى تپه است . ذراة [ ذ ] دژى در كوه جحاف در يمن است . ذرايب [ ذ ى ] جمع ذريبه يا جمع ذريب به معنى تند و تيز . نام جايگاهى در بحرين است . ذربان [ ذ ] با باى تك نقطه پايين و الف و نون پايانين نام جايگاهى است كه در اين شعر آمده است : أجل لوراى دهماء يوم رأيتها * بذربان وعل الحالق المتألّس اخو حلب لا يبرح الدّهر عاقلا * على رأس نيق عاود القرن اجلس يحكّ بروقيه البشام كأنّما * قفاه و ذفراه بدهن مدنّس [ 719 ] لأقبل يمشى مطرقا لا يردّه * ضراء و لا ذو وفرة متحلّس « 4 » « ضراء » در اين شعر به معنى سگ است و متحلّس به معنى كسى كه خواستار كشتار است و متألّس به معنى بيمناك . ذربّه [ ذ ر ب ب ] به گفتهء ابو زياد يكى از آبهاى بنى عقيل در نجد است . ذرعينه [ ذ ع ن ] با عين بىنقطه ديهى از بخارا است . از آنجاست بو زيد عمران پسر موسى پسر غرامش ذرعينى بخارايى . « 5 » او از ابراهيم پسر فهد روايت دارد ، بو بكر پسر احمد پسر سعيد پسر نصر زاهد از وى روايت آورد . ذروان [ ذ ] با نون پايانين . چاهى است از آن بنى زريق در مدينه كه آن را ذروان نامند . در حديث چنين آمده است كه پيامبر ( ص ) با شانهء سرش و چند دندانه از آن شانه جادو شد و آن را در چاهى از آن بنى زريق پنهان كرده بودند كه آن را ذروان گفتندى و آن كس كه اين جادو كرد لبيد پسر اعصم جهود بود . قاضى عياض گويد : ذروان چاهى است مربنى زريق را . چنين آمده است در باب دعوات از صحيح بخارى . و در چند جا به شكل « بيراروان » آمده است . و در صحيح مسلم « بيرذى اروان » آمده است . اصمعى گويد : و اين درست است . كه آن را به « ذى اوان » تصحيف كردهاند كه در جاى خود ياد شده است . « ذو ذروان » در شعر كثيّر چنين آمده است : طاف الخيال لآل عزّة موهنا * بعد الهدوّ فهاج لى احزانى فألمّ من اهل البويب خيالها * بمعرّسين من اهل ذى ذروان « 6 » و « ذروان » نيز دژى است در يمن از دژهاى دشت نزديك صنعا .
--> ( 1 ) . شاداب باد روزگارى كه ما را خرم مىداشت و گهگاه باد صبا مىوزيد . از درّهء « ضمر » مىآمد مانند سپاهى كه پرچم خود را بر افراخته باشد . نسيمى كه جسم مرا نوازش مىداد مانند نسيم حضر موت كه بوى مشك و ريحان دهد . خوشا ميهمانى كه به سوى ما بيايد هر كس باشد . من مالك را بدان تشبيه كردم . تشبيه خوبى بود سرزمين يمن را به ياد من مىآورد در صورتى كه ديروز خود را فراموش كردهام . من آگاهانه خود را فريب مىدهم . مانند عاقلى كه مست را فريب مىدهد . ( 2 ) . در پانوشت چ جندى ج 3 ص 5 به نقل از نسخهء دستنويس دار الكتب مصر مىآورد : ذرانح رودخانهاى است ميان كاظمه و بحرين . ( 3 ) . كجاوهها از آن كيست كه از « صبيب » بيرون آمده است . چنان كه آب از دره بيرون مىآيد . ايشان از لبهء كوه گذشته به « ذات رجل » و از « ذرانح » گذشته به سمت راست رفتند . بيت دوم در چ ع 2 ص 755 : 10 نيز خواهد آمد . ( 4 ) . آرى اگر « دهماء » را مىديد آن روز كه من او را در « ذربان » ديدم مانند گورخرى كه در حال جست و خيز بود . او هميشهء روزگار عاقلانه رفتار مىكرد و شتران را مىچرانيد و گردن را مىخاريد گويى با روغن كثيف شده بود يا سر به زير راه مىرفت و زلف پريشان داشت . ( 5 ) . ش . ش : 2150 از همين معجمد . ( 6 ) . خيال من به گرد قبيلهء « عزّه » مىگشت پس از آرامش مرا به هيجان اندوهم كشانيد . خيال او را از اهل « بويب » به دو عروس از اهل « ذى ذروان » كشانيد .